مونیخ؛ شکست، پشت شیشه ضد گلوله! | پروژه «رهبرتراشی» برای رضا پهلوی

مجموعه آنچه در مونیخ رخ داد، از خیابان تا سالنهای حاشیهای کنفرانس، آینهای بود که تصویری شفاف از پروژه پهلوی و نسبت آن با واقعیت ایران ارائه کرد.
به گزارش همشهریآنلاین، «مطهره فراهانی» در یادداشتی با عنوان «پروژه پهلوی در مونیخ؛ شکست میدانی، افول گفتمانی و برتری گفتمان رهبری در تراز مقایسه» نوشت:
حواشی حضور رضا پهلوی و تجمع حامیان او در حاشیه شصتودومین کنفرانس امنیتی مونیخ، نهتنها یک شکست میدانی برای جریان سلطنتطلب رقم زد، بلکه فرصت کمنظیری فراهم کرد تا گفتمان مبتنی بر «رهبرتراشی» پیرامون او در برابر گفتمان عمیق و ریشهدار انقلاب اسلامی با محوریت اندیشههای آیتالله خامنهای در تراز تحلیل قرار گیرد و فاصله بنیادین این دو مسیر برای نخبگان و سیاستگذاران آشکارتر شود.
مونیخ؛ فروپاشی یک پروژه تبلیغاتی پرهزینه
آنچه با عنوان «روز جهانی اقدام» در مونیخ تدارک دیده شد، صرفاً یک تجمع معمولی نبود؛ پروژهای بود با هزینههای سنگین تبلیغاتی، رسانهای و لجستیکی که قرار بود به نمایش قدرت و «وزن خیابانی» جریان سلطنتطلب در قلب اروپا تبدیل شود. اما خروجی صحنه، تصویر دیگری بود: صف اتوبوسهای تدارکدیده برای انتقال جمعیت، تناقض فاحش میان آمارسازی رسانهای و واقعیت میدان، و در نهایت، تجمعی که حتی بهزحمت بخشی از فضای تعبیهشده برای سخنرانی را پر کرد.

معمای جمعیت؛ از اتوبوسهای رایگان تا تناقض آمارها
روایتهای میدانی و تصویری از مونیخ نشان میدهد برگزارکنندگان برای پر کردن فضای تجمع، به شیوههایی چون اعزام اتوبوس از شهرهای مختلف اروپا، پرداخت هزینه سفر و اقامت و حتی جذب اتباع غیرایرانی متوسل شدند تا بتوانند صحنهای شلوغ و پرحجم بسازند. این تلاشها اما در عمل به نتیجه مورد انتظار نرسید؛ تحلیل تصاویر حاکی از آن است که حتی یکهشتم فضای پیشبینیشده برای سخنرانی و جمعیت پر نشد و بخش بزرگی از محوطه خالی ماند.
تناقض در آمارها، خود به نماد دیگری از این شکست تبدیل شد. زمانی که خبرنگاری از رضا پهلوی درباره حضور «۲۵۰ هزار نفر» در مونیخ پرسید، او با تردید پاسخ داد: «واقعاً شده ۲۵۰ هزار نفر؟ من شنیده بودم ۱۰۳ هزار نفر.» این جمله کوتاه، از یکسو بیاطلاعی او از ابعاد پروژهای را که به نامش اجرا شده بود نشان داد و از سوی دیگر، شکاف عمیق میان واقعیت میدانی و تصویرسازی اغراقآمیز رسانهای پیرامون این تجمع را برملا کرد.
روزنامهنگاران خارجی که از نزدیک شاهد این تجمع بودند نیز این تضاد را نادیده نگذاشتند. مکس بلومنتال، روزنامهنگار آمریکایی، در حساب کاربری خود نوشت که طرفداران پهلوی «دوباره در حال جعل اعداد» هستند. ناظر دیگری که در محل حضور داشته، جمعیت حاضر را حداکثر در حد یک کنسرت پاپ توصیف کرده و ادعای حضور چندصد هزار نفری را «اغراق فاحش» دانسته است. این شهادتها برای سیاستگذار ایرانی یک پیام روشن دارد: وزن اجتماعی پروژه پهلوی حتی در میدان باز و بیهزینه خارج از کشور، با ادعاهای رسانهای این جریان همخوان نیست.
حاشیهنشینی در مهمترین رویداد امنیتی اروپا
در سطح رسمی و دیپلماتیک، روایت مونیخ تصویر شفافتری از جایگاه واقعی رضا پهلوی در محافل تصمیمگیر غربی ارائه کرد. برخلاف فضاسازی رسانههای معاند که سعی داشتند حضور او را بهعنوان «چهره اصلی اپوزیسیون» جا بزنند، واقعیت آن بود که حضورش به نشستهای فرعی و جلسات حاشیهای محدود شد و او نتوانست به پنلهای اصلی کنفرانس راه پیدا کند.
قاسم حبیبزاده، کارشناس مسائل سیاسی، بهدرستی تأکید میکند که متولیان کنفرانس امنیتی مونیخ بر اساس دادههای واقعی و معیارهای معتبر، سخنرانان پنلهای اصلی را انتخاب میکنند و قرار گرفتن رضا پهلوی در حاشیه این ساختار، نشان میدهد که او در نگاه نهادهای معتبر بینالمللی، در جایگاه یک «بازیگر درجه اول» در معادلات ایران قرار ندارد. حتی دیدار او با ولودیمیر زلنسکی رئیسجمهور کشوری که خود درگیر مجموعهای از بحرانهای امنیتی و داخلی است بیش از آنکه نماد اعتبار یا بهرسمیتشناسی باشد، برای بخش مهمی از ناظران به نماد «بلاموضوع بودن» و استفاده ابزاری از او در حاشیه بحرانهای دیگر تعبیر شد.
اوج این حاشیهنشینی را میتوان در مصاحبه کریستین امانپور با لیندزی گراهام دید؛ جایی که این خبرنگار شناختهشده شبکه سیانان با صراحت از سناتور جمهوریخواه که سالها از حامیان تغییر در ایران است میپرسد: «آیا از رضا پهلوی حمایت میکنید؟» و پاسخ او یک «خیر» قاطع و بدون مکث است. این پاسخ کوتاه، بهلحاظ پیام سیاسی، شاید از ساعتها سخنرانی و گزارش رسانهای گویاتر باشد؛ چرا که نشان میدهد حتی بخشی از حامیان شناختهشده فشار بر ایران، حاضر نیستند روی پروژه «رهبرتراشی» حول رضا پهلوی سرمایهگذاری سیاسی کنند.
وابستگی آشکار به بیگانه؛ از پرچم موساد تا دعوت به حمله نظامی
شاید مهمترین بخش صحنه مونیخ برای تحلیلگر و سیاستگذار ایرانی، آنجایی است که وابستگی این جریان به قدرتهای بیگانه نه در سطح تحلیل، بلکه بهصورت عینی و نمادین روی زمین دیده میشود. در میان جمعیت، پرچمهای متعدد رژیم صهیونیستی آن هم در شرایطی که غزه زیر بمباران و محاصره است به اهتزار درآمد؛ رژیمی که در حافظه تاریخی ملت ایران بهعنوان دشمن شماره یک و عامل جنایت علیه مردم منطقه شناخته میشود.
در همین فضا، یکی از حاضران در برابر دوربین با افتخار میگوید: «من خودِ موسادم؛ من خودِ اسرائیلم!» این جمله، فارغ از جنبه شعاری آن، بهمثابه اعترافی صریح است که سالها تلاش تبلیغاتی سلطنتطلبان برای پنهان کردن نسبتشان با سرویسهای بیگانه را در چند ثانیه فرو میریزد.
در سطح گفتار نیز، برخی چهرههای وابسته به این جریان مرزها را آشکارا پشت سر گذاشتند. برزو ارجمند در مصاحبهای با یک شبکه ماهوارهای معاند، صراحتاً از «نیاز به حمله خارجی» سخن گفت و اعلام کرد: «ما احتیاج به حمله خارجی داریم، انتظارم بهعنوان یک ایرانی این است که به ما کمک کنند… من منتظر آن وقت لعنتی (حمله) هستم که برسد.» چنین اظهاراتی، فارغ از لحن تند و غیرمسئولانه، نشان میدهد که در محاسبات بخشی از این جریان، نه مردم ایران و ظرفیتهای داخلی، که «قدرت سخت» بیگانه، محور اصلی راهحل تصور میشود.
از منظر منافع ملی و امنیت ملی، جمع شدن این سه مؤلفه پرچم موساد، شعار «من خود موسادم» و دعوت علنی به حمله نظامی تصویری روشن از پروژهای میسازد که برای پیشبرد اهداف خود، آماده است منافع ملت ایران را در حاشیه خواستههای بیگانگان تعریف کند.
دو گفتمان در برابر هم؛ از جهانبینی تا مدل حکمرانی
مونیخ را میتوان صحنهای دانست که در آن، دو گفتمان رقیب درباره آینده ایران در برابر هم قرار گرفتند؛ هرچند نه در یک مناظره رسمی، بلکه در سطح مقایسهای که برای هر ناظر منصفی قابل مشاهده است. از یکسو گفتمان انقلاب اسلامی با محوریت اندیشههای حضرت آیتالله خامنهای و از سوی دیگر، پروژه «رهبرتراشی» برای رضا پهلوی که تلاش میکند خلأ رهبری در اپوزیسیون را با یک چهره رسانهای پر کند.
جهانبینی و عمق فکری
گفتمان رهبر انقلاب اسلامی طی سه دهه گذشته، بر شبکهای از مفاهیم کلیدی استوار شده است؛ مفاهیمی مانند «بصیرت»، «تحلیل سیاسی»، «جریانشناسی»، «خودباوری» و «تمدنسازی» که در سخنان ایشان بهصورت تکرارشونده و نظاممند حضور دارد و به مرور، یک منظومه فکری منسجم را شکل داده است. در این منظومه، علم بهعنوان «پایه تمدن» و «ابزار آبرو و اقتدار» تعریف میشود و هدف نهایی از حرکت علمی، دستیابی به «مرجعیت علمی» و تحقق «تمدن نوین اسلامی» است؛ تمدنی که ترکیبی از پیشرفت، عدالت و معنویت را هدف قرار میدهد.
در مقابل، سخنان رضا پهلوی بهویژه در سالهای اخیر بیش از هر چیز، مجموعهای از عبارات کلی و گاه تکراری است؛ مانند «پنجره تاریخی»، «دوره گذار» و «اجماع نیروها»؛ بدون آنکه تعریف دقیق، چارچوب نظری یا سازوکار اجرایی روشنی برای این مفاهیم ارائه شود. تحلیلهای موجود این وضعیت را در چارچوب «پروژه رهبرتراشی» معنا میکنند؛ پروژهای که بهجای تکیه بر تولید اندیشه، تلاش میکند از طریق شبکه رسانهای و حمایت بیرونی، یک چهره را بهعنوان رهبر آلترناتیو جا بیندازد.
قدرت کلام؛ بصیرتافزایی در برابر شعارزدگی
کلام حضرت آیتالله خامنهای در ادبیات سیاسی جمهوری اسلامی با مفهوم «بصیرتافزایی» گره خورده است. از منظر ایشان، بصیرت تنها دانستن اطلاعات سیاسی نیست، بلکه «دانایی همراه با ایمان» است که توان تشخیص و اقدام درست را در بزنگاههای تاریخی به جامعه میدهد. تأکید ایشان بر ارتقای «قدرت تحلیل سیاسی» و «سواد رسانهای» جامعه، دقیقاً در همین چارچوب معنا میشود؛ جامعهای که قدرت تحلیل دارد، نه فریب جنگ روایتها را میخورد و نه اسیر موجسازیهای مقطعی میشود.
در سوی مقابل، سخنرانیهای رضا پهلوی از جمله در مونیخ بیشتر بر شعارهایی مانند «آزادی»، «دموکراسی» و «حق تعیین سرنوشت» متمرکز است؛ بدون آنکه به پرسش اساسی «چگونه» پاسخ دهد. در مواجهه با پرسشهای چالشی رسانهها نیز، بهجای ارائه استدلال و طرح نقشه راه، گاه به پاسخهای احساسی، طعنهآمیز یا فرار از پاسخ روی آورده است؛ امری که بهروشنی از فقدان یک پشتوانه نظری و سیاسی عمیق در این گفتمان حکایت دارد.
استقلال و عزت ملی در برابر التماس برای حمایت خارجی
حضرت آیتالله خامنهای در تبیین نسبت انقلاب اسلامی با جهان، بارها بر این نکته تأکید کردهاند که «ما از شاگردی کردن ننگمان نمیآید، اما از همیشه شاگرد ماندن ننگمان میآید»؛ جملهای که عصاره نگاه ایشان به تعامل با جهان است: استفاده از دانش و تجربه دیگران، بدون افتادن در دام وابستگی و نوکری. بر این مبنا، «خودباوری» و «اعتماد به نفس ملی» نه شعار، بلکه شرط لازم برای هر نوع پیشرفت و مقاومت در برابر فشارهاست.
در نقطه مقابل، آنچه در مونیخ دیده شد از پرچمهای رژیم صهیونیستی تا شعار «من خود موسادم» و سخنان برزو ارجمند درباره نیاز به حمله خارجی تصویری از گفتمانی ارائه میکند که بدون تکیه بر توان داخلی، چشم به حمایت و مداخله قدرتهای خارجی دوخته است. این تصویر، برای جامعهای که کودتای ۲۸ مرداد، جنگ تحمیلی و فشارهای حداکثری را تجربه کرده، نهتنها جذابیتی ندارد، بلکه نوعی «ابتذال سیاسی و اخلاقی» تلقی میشود.
رویکرد به آینده؛ تمدنسازی در برابر ابهام در مدل حکمرانی
هدف نهایی در گفتمان انقلاب اسلامی، «تمدن نوین اسلامی» است؛ تمدنی که بر پایه عدالت، پیشرفت، استقلال و معنویت بنا شود و ایران را از «مصرفکننده علم» به «تولیدکننده و مرجع علمی» تبدیل کند. این افق بلند با تأکید بر «پژوهش مسئلهمحور»، «حل مشکلات واقعی کشور» و «حرکت گامبهگام در مسیر پیشرفت» پیوند خورده است.
در سوی دیگر، رضا پهلوی در پاسخ به پرسش درباره آینده ایران، معمولاً به چهار اصل کلی تمامیت ارضی، آزادیها، جدایی دین و دولت و حق تعیین شکل حکومت اشاره میکند. اما پرسش اساسی این است که سازوکار عملی تحقق این اصول چیست؟ مدل حکمرانی مدنظر او کدام است؟ چه نهادهایی قرار است این انتقال قدرت را مدیریت کنند و نسبت آن با نیروهای واقعی موجود در جامعه چیست؟ تا امروز، پاسخ روشنی برای این پرسشها ارائه نشده است.
بازتابها، اعترافات و پیام برای سیاستگذار
در کنار تحلیلها و مشاهدات، اظهارات برخی نزدیکان خاندان پهلوی نیز شایان توجه است. پسرخاله فرح پهلوی در سخنی صریح، رضا پهلوی را «اصلاً قابل مقایسه با آقای خامنهای در سطح هوش و سواد» ندانسته و او را فردی معرفی کرده که شناخت کافی از ایران ندارد و در قالب پروژهای تعریفشده برای «نوکری» و حتی «تجزیه ایران» تربیت شده است. اعترافی با این سطح از صراحت، وقتی از داخل همان حلقه خانوادگی مطرح میشود، خود به سندی برای فهم وضعیت واقعی این پروژه تبدیل میگردد.
از مجموع این شواهد، برای سیاستگذار ایرانی چند نکته مهم قابل استخراج است:
• پروژه پهلوی، علیرغم هزینههای تبلیغاتی و لجستیکی، در ایجاد بسیج واقعی میدانی و تولید سرمایه اجتماعی پایدار ناتوان است.
• این پروژه در محافل رسمی و نیمهرسمی غربی نیز نتوانسته جایگاه یک «آلترناتیو جدی» را کسب کند و عمدتاً در حاشیه رویدادها نگه داشته شده است.
• نسبت آشکار این جریان با رژیم صهیونیستی و حمایت علنی از گزینه حمله خارجی، آن را در تضاد مستقیم با منافع ملی و حافظه تاریخی ملت ایران قرار میدهد.
• در مقابل، گفتمان انقلاب اسلامی با محوریت اندیشههای حضرت آیتالله خامنهای، از عمق نظری، افق تمدنی، پشتوانه مردمی و استقلال سیاسی برخوردار است و در میدان، خود را بهعنوان گفتمان مسلط در داخل کشور تثبیت کرده است.
جمعبندی؛ مونیخ آینه تمامنمای یک شکست
مجموعه آنچه در مونیخ رخ داد، از خیابان تا سالنهای حاشیهای کنفرانس، آینهای بود که تصویری شفاف از پروژه پهلوی و نسبت آن با واقعیت ایران ارائه کرد. در این آینه، چند نما بهروشنی قابل رؤیت است:
وابستگی به بیگانه:از پرچم موساد و شعار «من خود موسادم» تا درخواست علنی برای حمله نظامی به ایران، نشان میدهد که ستون اصلی این پروژه بر اتکای بیرونی استوار است، نه بر ظرفیت داخلی.
سطحینگری و فقدان عمق فکری:سخنرانیهای شعاری، تناقض آماری در روایت جمعیت و ناتوانی در پاسخگویی منطقی به پرسشهای چالشی، چهرهای کممایه از نظر نظری و سیاسی را به نمایش گذاشت.
عدم مشروعیت داخلی: نیاز به سیاهیلشکر سازماندهیشده، اتوبوسهای رایگان و جذب غیرایرانیها برای پر کردن صحنه، از ضعف جدی در پیوند با مردم ایران حکایت دارد.
بیاعتباری بینالمللی:حاشیهنشینی در کنفرانس، محدود شدن به جلسات فرعی و پاسخ منفی صریح سناتور آمریکایی به حمایت از رضا پهلوی، سقف جایگاه این پروژه در محافل غربی را مشخص کرد.
در مقابل، گفتمان انقلاب اسلامی با تکیه بر اندیشههای حضرت آیتالله خامنهای، بهعنوان گفتمانی عمیق، مستقل، آیندهنگر و مردمی، همچنان مسیر اصلی سیاست و حکمرانی در ایران است؛ گفتمانی که بر تمدنسازی، بصیرت سیاسی، خودباوری و علممحوری تأکید دارد و توانسته است در چهار دهه گذشته، علیرغم همه فشارها و چالشها، مشروعیت و کارآمدی خود را حفظ و بازتولید کند.
مونیخ نشان داد اگر روزی قرار باشد جامعه ایران میان این دو مسیر یکی را برگزیند، کفه ترازو بهصورت طبیعی به سمت گفتمانی خواهد بود که ریشه در مردم، هویت ملی و استقلال دارد، نه به سمت پروژهای که در خیابانهای اروپا با پرچم بیگانه و امید به حمله خارجی معرفی میشود.



