طلاق عاطفی زنی که عاقلانه ازدواج کرد | از من خواستههایی دارد که در شأنم نیست

زن جوانی با مراجعه به کلانتری گفت که برای حفظ امنیت روانیش تصمیم گرفته است از همسر خود جدا شود و طلاق بگیرد.
به گزارش قاب فردا به نقل از همشهری آنلاین، زن جوان با مراجعه به کلانتری شفای مشهد گفت: ۳۰ ساله بودم که ازدواج کردم، نه از سر هیجان و کورکورانه و نه برای فرار از تنهایی. فکر میکردم انتخابم عاقلانه است. همسرم ۲ سال از من بزرگتر بود. او صاحب یک شرکت خصوصی بود. ظاهرش آراسته و حرف زدنش نیز مطمئن بود. به نظرم آمد مردی است که میشود به او تکیه کرد.
سالهای اول زندگیمان عادی بود؛ نه خیلی رؤیایی و نه آزاردهنده. خانهای معمولی داشتیم، مهمانیهای ساده و سفرهای کوتاه. من و او با هم کار میکردیم و فکر میکردم با هم جلو میرویم، اما بعضی چیزها آهسته عوض میشود، آنقدر آهسته که اول شک میکنی نکند فقط خیال کردهای.
- ۳ روز است خانه نرفتهام، میخواهم زنم را طلاق بدهم!
- شوهرم عاشق زنی ۱۰ سال بزرگتر از خودش شده
بعد از چند سال متوجه شدم پولهایی که باید خرج خانه شود جای دیگری میرود. همسرم برای کارگران شرکتش خرج میکرد؛ هدیه، کمکهای مالی و رسیدگیهای بیش از حد. اما وقتی نوبت خانه میشد، همیشه میگفت «الان وقتش نیست»! پرداخت قبضها عقب میافتاد و وسایل خانه فرسوده میشد.
من کمکم یاد گرفتم کمتر بخواهم. او بیشتر در شرکت میماند، کمتر حرف میزد. نگاهش تغییر کرده بود؛ نه خشن بود نه مهربان، بیتفاوت بود و بیتفاوتی خطرناکترین فاصله است. بعد از مدتی حرفهایی زد که اول جدی نگرفتم. خواستههایی که به نظرم شوخی بیجا یا حرفهای لحظهای بود. از آن حرفها که آدم با خنده رد میکند و می گوید «ولش کن، مهم نیست». اما تکرار شد و تکرار…
رفتارهایش عوض شد. چیزی در نگاهش بود که من را ناآرام میکرد. خواستههایش دیگر فقط کلامی نبود، پشتشان اصرار بود، انتظار بود. چیزهایی که با من، با زندگی مشترک، با شأن من هیچ نسبتی نداشت. من مخالفت کردم؛ اول آرام، بعد محکمتر. گفتم «من این آدم نیستم»، «این زندگیای نیست که من به خاطرش ازدواج کردهام». او انگار مرا نمیشنید. انگار تصویری که از من ساخته بود با خود واقعیم فرق داشت و وقتی نتوانست مرا با آن تصویر هماهنگ کند، شروع کرد به فاصله گرفتن.
اول شبها دیر میآمد. بعد چند شب نیامد. بعد رفت… و دیگر برنگشت. چند ماه است که خانه را ترک کرده؛ نه دعوا ،نه توضیح. فقط یک خلأ بزرگ وسط زندگیم ماند. وقتی تماس گرفتم، گفت «تو خواستههایم را رد کردی، این زندگی دیگر معنی ندارد»! آنجا بود که فهمیدم مسأله فقط اختلاف نیست، مسأله امنیت روانی من است.
با پرونده قضایی پیش مشاور رفتم؛ نه برای انتقام، نه برای آبروریزی، فقط برای اینکه کسی بالاخره حرفهایم را بدون قضاوت بشنود. گفتم «من همسرم را از دست ندادهام، من داشتم خودم را از دست میدادم»! الان درخواست طلاق دادهام؛ تصمیمی سخت، اما واضح. من نمیخواهم در زندگیای بمانم که باید هر روز از مرزهای خودم دفاع کنم. ۳۹ سالم است. دیر نیست. شاید زخم خورده باشم، اما هنوز ایستادهام. من الههام؛ زنی که فهمید گاهی رفتن، تنها راه ماندن با خود واقعی است.
بررسیهای روانشناختی این ماجرا برای پیشگیری از طلاق این زوج جوان با دستورهای کارشناسی سرگرد احسان سبکبار رئیس کلانتری شفای مشهد در دایره مشاوره و مددکاری اجتماعی آغاز شد.



